جست و جو
تقویم
اردیبهشت ۱۳۹۱
ش ی د س چ پ ج
« فروردین    
 ۱
۲۳۴۵۶۷۸
۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴۱۵
۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱۲۲
۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸۲۹
۳۰۳۱  
پاریس رو دوس داری یا اصفهان!؟

اندراحوالات خوب ما

۱٫ دنیای ما سرتاسر تضاد است. تضادی که بی‌دلیل و منطق هم نیست ولی اغلب شده است بساط مکافات خلق. تضاد بین خوب و بد، پول‌دار و بی‌پول، زشت و زیبا، سیاه و سپید و هر مثالی که شما از من بهتر بلدی. اما ماجرا چنین است، از این پایین که ما هستیم تضاد وجود دارد وگرنه از آ‌ن‌ بالا که او هست “گل شبدر چه کم از لاله شب بو دارد؟” از آن بالا که دیگر رنگی نیست، رنجی نیست …

۲٫ هر کدام ناله‌ای داریم برای خودمان، من به عشق از دست رفته‌ای، تو به شهرت نداشته‌ای، او (مونث) به سانتافه و پرادوی دو دری! ما به خوش‌بختی مسلمی‌ و شما و هر چه ضمیر دیگر هست به سایه‌ای، ستاره‌ای سناریوها ساخته‌ایم. زمان حال را از دست داده و یا در گذشته سبب می‌جوییم یا در آینده سبد می‌بینیم!

۳٫ نسل ما شده است نسل افسردگی‌ها. شده است نسل چس‌ناله و غم‌باد. نسل ما شده است آدم‌های تودار و ساکت و عبوث و … . آن آقای راننده تاکسی که آهنگ غم‌گین گوش می‌داد گفت بالاخره احساس غم هم برای آدم مفید است. علم ثابت کرده است! علم؟ کدام علم؟

۴٫ از این پایین و این تضادی که هست غم هست، شادی هست. از آن بالا ولی چه غمی؟ چه کشکی؟

“کفر و دین در بر عشاق نکوکار یکی‌ست کعبه و بت‌کده و صبحه و زرنال یکی‌ست “

۵٫ و خب قاعدتن:

“من وضو با تپش پنجره‌ها می‌گیرم

در نمازم جریان دارد ماه، جریان دارد طیف …”

۱۹ اردی‌بهشت ۱۳۹۱

سپاهان‌شهر

خدا قوت!

به نظرم امسال یکی از سخت‌ترین سال‌های‌ام باشد. قرار است سفت برای کنکور بخوانم. حسابی فیلم‌های عقب افتاده و مهمی که باید را ببینم. خیلی از رمان‌هایی که دوست دارم را بخوانم. یکی دو تا داستان بلند و چندین داستان کوتاه هم بنویسم. فیلم کوتاه اول‌ام را بسازم. زبان فرانسه را خیلی خوب یاد بگیرم. پارکوربروم، البته اگر کمردردم جدی نباشد و باعث نشود ورزش را کنار بگذارم. و احتمالن چند شکر دیگری که باید نوش جان کنم. از پس همین‍‌‌ها هم بر نمی‌آیم کما که باید هر روز سر کار بروم، اینترنت هم بشینم، خواب هم بروم و لاغیر.

۱۸ اردی‌بهشت ۱۳۹۱

و اما عشق …

تعریفی که  ما از عشق داریم در سطحی‌ترین شکل ممکن علاقه‌ای است به جنس مخالف که احتمالن زیبارو هم هست. اندکی عمیق‌ترش ورای فیزیک و جسم او رفته‌ایم و روح او را لمس کرده‌ایم. خیلی اگر عاشق باشیم او را همان طور که هست می‌پذیریم و عاشق او می‌مانیم. در کنار او شاد و خندان و در نبودش، داریوش و گوگوش گوش می‌دهیم و بغض می‌کنیم. حال‌مان خراب می‌شود می‌آییم عالم و آدم را خبر می‌کنیم که هـــــــی ملت بی‌بغلم. ملت بی‌کس‌ام و مرا یارای زندگی نیست. گاهی آناتما گوش می‌دهیم و سیگار می‌کشیم. کار بالا بگیرد گریه هم می‌کنیم. خودمان را می‌آزاریم و اسم‌اش را هم می‌گذاریم عشق اما این عشق است؟

او را می‌خواهیم اما برای خودمان. برای رسیدن به او زمین و زمان را بهم می‌زنیم اما اگر این حرکت فقط و فقط برای رسیدن به اوست و همه تلاش‌ها برای داشتن اوست که نشد عشق. این همه انرژی بگذاری فقط برای رسیدن به خواسته‌ات. حتا برای رسیدن به لذتی که از آن می‌بری. تو او را می‌خواهی اما برای خودت و نه برای او.

البته ما داریم روی زمین سخن می‌گوییم. اگر شمشیر را از رو نبندم و مستقیم نگویم که عشق زمینی کشک این جور باید عنوان شود که عشق زمینی اگر  متعالی نباشد قطعن کشک. در تعریف عشق باید بگویم که عشق تجلی وجود خداست در زمین و عاشق کسی است که در یار خود خدا را ببیند. مجنون کسی است که از عشق به لیلی به خدا می‌رسد. عشق چنان احساس عجیبی است که وقتی می‌شنوی دو نفر عاشق هم هستند آرامش می‌گیری. وقتی در فیلم‌ها میبینی دو نفر همدیگه را می‌خواهند دوست داری به هم برسند. چیز شگفتی است که در وجود همه نهادینه شده اما این روزها تا قسمت بسیار زیادی به انحراف کشیده شده است. عشق مهم‌ترین چیزی است که یک آدم می‌تواند داشته باشد و این عشق احساس پیدا کردن به جنس مخالف نیست. عشق همه‌ی آن چیزی است که باعث خلقت جهان شده است.

“در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد           عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت      عین آتش شد از غیرت و همه بر آدم زد”

تا قبل از خلق آدم موجودات دیگر چیزی به نام عشق را نمی‌شناختند و حتا ملایک هم از روی وظیفه و عقل خدا را پرستش می‌کردند اما جهان چیزی کم داشت. یک موجودی که توان درک خالق و عشق را داشته باشد و آن‌‌گاه …

۵ فروردین ۱۳۹۰

Japanese girl

ناگهان یک شب منقلب شدی و داد زدی «دوست دختر ژاپنی ‌می‌خوام.» بچه‌ها گفتند تو که گفته بودی شرقی‌ها خوب نیستند. بلوند می‌خواستی، لاتین، فلان …
قاطعانه گفتی «گه خوردم.» همه زدن زیر خنده.
گویا مهری به دلت نشسته بود که حالا فقط به توکیو فکر می‌کردی. به عمق آدم‌ها و روابط‌شان. به استحکام و پابندی‌شان. به افسانه‌ها و سنت‌های منحصر به فردشان. به ظرافت و نرمی‌شان. گویا نسبت به دختری ژاپنی که هنوز ندیده‌ای عاشق شدی و احساس کردی سرنوشت چنین است که بروی ژاپن.
اوایل فکر می‌کردم شوخی است و تو فقط مزه پراندی ولی از این‌که توی گوگل در خصوص ژاپن اطلاعات جمع می‌کردی و بعد هم رفتی کلاس زبان ژاپنی، متوجه شدم که دیگر از دست رفته‌ای.
به هر سختی پول جور شد. تو رفتی ژاپن و من از تو بی‌خبر ماندم. نمی‌دانستم چه کردی. نه ایمیل می‌دادی و نه زنگ می‌زدی. اصلن مرا فراموش کردی. گفتی راهی است که انتخاب کرده‌ای.
نمی‌دانم عاقبت دوست دختر ژاپنی پیدا کردی یا نه ولی حالا که اخبار دارد زلزله‌های ژاپن را نشان می‌دهد نگران تو شده‌ام. کاش خبری می‌دادی که کجایی ای خیالات فانتزیِ من!

۱۶ آذر ۱۳۹۰
توکیو نه – سپاهان‌شهر اصفهان!

پوری و بالکن

آذر ۱۳۹۰

سپاهان‌شهر

پوری اگر عینکی بود!

آبان ۱۳۹۰ – سپاهان‌شهر

گیریم عنوان!

از همان‌ ابتدا که خودش را شناخت متوجه شد که یک چیزی کم است. از همان دوران نوجوانیِ ِ مایل به جوانی. حتا دبیرستان از مشاور مدرسه پرسید که احساس می‌کنم یه چیزی کمه و معلم کوچک‌تر از این حرف‌ها بود که بفهمد قضیه چیست.
بزرگ‌تر که می‌شد دنبال یک چیزی می‌گشت. دنبال همان چیزی که نمی‌دانست اصلن چه هست که تازه بداند کجا و چرا باید دنبالش بگردد. همیشه کنجکاو بود بداند که از کجا آمده است و چرا و به کجا می‌رود.
زمان می‌گذشت و کسی نبود که بگوید ماجرا از چه قرار است و او فکر کرد شاید تو حلال مشکلات باشد. تویی که پیش آمده بود و تا مدت‌ها ذهن او را آشفته و دل او را گرم می‌کرد.
تو دور بود و هیچ‌گاه نشد که “ما” شوند. دوریِ تو باعث شد به دنبال جایگزین بگردد. باعث شد فکر کند مبادا ‌تو نباشی زندگی باشد که چه؟
آشفتگی فراوان شد. جست‌وجو برای یافتن تو یا برای یافتن یک چیزی که از همه چیز مهم‌تر بود به مرز سقوط رسید. تا بی‌اعتباری، بی‌آبرویی و حتا فازبازی!
چیزی نبود و همیشه جای خالی بود که بود. جای خالی با چیزی پر نمی‌‌شد. با “تو” هایی که تو نبودند و نشدند.

حالا با هر آن‌چه که تا به حال گذشته می‌داند که دنبال چیست و چرا باید دنبال آن باشد. حالا می‌داند که تو اگر هم باشد تجلی ِ چیز دیگری است که دلیلِ این همه بودن است. حالا می‌داند که آن همه بی‌تابی از کجا سرچشمه می‌گیرد و چرا روزگاران چنین می‌گذرد. حالا می‌داند که حداقل باید کیفیت تصویر را به بهترین شکل ممکن ارائه دهد تا تماشاگر شاداب و خودش هم احساس رضایت داشته باشد. حالا می‌داند که تو آن نیست که همیشه بوده است و فقط تو میدانی دارم از چه صحبت میکنم بانو!

۲۷ آبان ۱۳۹۰
اصفهان – سپاهانشهر

شما یادتون نمیاد از زاینده‌رود آب رد می‌شد!

۱۵ آبان ۱۳۹۰

در ستایش

ظهر حوالی چهارراه آپادانا پیاده قدم می‌زدم. برگ‌ها به دست باد می‌رقصیدند. زمان متوقف بود. قدم می‌زدم ولی در بی‌زمانی. مکان و زمان از دستم در رفت. چنان بود که هیچ چیز نمی‌خواستم. در هیچِ هیچ به سر می‌بردم. بهروز که آمد گفتم عجب حال و هواییه نریم خونه بریم قدم بزنیم. آن‌‌چه را یافته بودم بهروز هم. قدم زدیم در باد و لذت بردیم. نمی‌خواستم تمام شود. بیرون ناهار خوردیم و آمدیم.
آمدیم خانه. برای چای به بالکن رفتم و دوباره آن نوازش نسیم بر زندگی … به بهروز گفتم حوصله کار ندارم. یعنی نه که بی حوصله باشم. کار مهم‌تری دارم. بنشینم این‌جا روی بالکن رو به کوه و نفس بکشم. گفت حال کن برا خودت. گفتم نزدیکه؟ گفت پیاده که نه ولی … می‌خوای شب بریم؟ گفتم بریم. شاید شب برویم.
بهروز رفت سر کار و در بالکن نشستم. نشستم و صدای شجریان که “هر که خورد از جام عشقت قطره‌ای تا قیامت مست و حیران خوش‌تر است …”
توصیف آن‌چه گذشت و میگذرد اغلب، روی کاغذ میسر نیست و حالا که هنوز صدای شجریان می‌آید باید بروم ظرف‌ها را بشورم.

۵ آبان ۱۳۹۰
سپاهانشهر

New Life Present – 1

۲۴ مهر ۱۳۹۰
سپاهان‌شهر – اصفهان