شصت و نه
پستان همیشه در شعر ما سانسور شد اما
همه هم دیدهایم
هم خوردهایم آقای ناشر!
۱۷ مهر ۱۳۹۰
سپاهانشهر – اصفهان
شصت و هشت
“سنگ باید بترکد از سرما”
دیروز راننده تاکسی در گرما
من تک پوش قرمز پوشیده بودم
و بهنام تهریش داشت
راننده تند میرفت و لهجه داشت
- البته اصفهانی نه -
پیادهمان کرد
تاکسی نه
اثاث کشی و خرید برای خانه لاکردار
رضایت در لبخند غرق شد
شناگر و صخرهنورد آوردیم
که یکی لباس ها را بشورد
و دیگری ظرفها را!
بالکن رو به کوه شد
کوه قسمتی از ویو شد
خلاصه چنین میشود گفت که
زندگی از جای دیگری شروع شد
۱۶ مهر ۱۳۹۰
سپاهانشهر – اصفهان
شصت و چهار
بوسه گرانتر از شرافت
فاحشه ارزانتر از وقاحت
کرکرههای عشق پایین است این روزها …
۱۹ خرداد ۹۰
شصت و سه
ای حامیان حماقت
ای مجریان جنایت
ای مدعیان شرافت
باران که ببارد
از حجم گناهایتان
سیل جاری میشود
خانه خراب میشوید
پشیمان می…
آنگاه
ماییم که سرهامان را بالا میگیریم
به ابرها نگاه میکنیم
و هالهای از عشق آسمان را فرا میگیرد.
اندکی در قتل عام زندگی درنگ کنید
هوا ابریست …
۱۱ خرداد ۹۰
شصت و دو
خ مثل خواستن
خسته
خواب
خاطره
ب مثل بودن
بیتو
باد
بُرنده
ر مثل رگبار
رود
رفتنِ تو
خبر از کجا داری دلم؟
۳۱ اردیبهشت ۹۰ – اصفهان چهارراه حکیم نظامی
شصت
مادرم از خیاطی خسته بود
پدرم برای چندرغاز وام، دنبال ضامن میگشت
و من با پینک فلوید رفته بودم فضانوردی!
۲۶ اردیبهشت ۹۰