شعر دوستان!

هفتاد و پنج

رفت او
او می‌رود
این شعر نیست
حقیقتی است جاری

سپاهانشهر
۸ فروردین ۱۳۹۰

هفتاد و چهار

چشم می‌بندم
چیزهای بیشتری برای دیدن هست.

سپاهانشهر
۱۱دی ۱۳۹۰

هفتاد و سه

می‌گوید شعر بگو
می‌گویم برو خیابان
هر آدم، شعری است …

سپاهانشهر
۲ آذر ۱۳۹۰

هفتاد و دو

غم نان
نان را خورد!

سپاهانشهر
۵ آبان ۱۳۹۰

هفتاد و یک

شاعر
در شعر که غرق بشود
واژه‌ها را آب می‌برد

سپاهانشهر
۳ آبان ۱۳۹۰

هفتاد

درخت کاغذ شد
جنگل اتوبان
حداقل بوق زدن ممنوع!

۲۰ مهر ۱۳۹۰
سپاهان‌شهر – اصفهان

شصت و نه

پستان همیشه در شعر ما سانسور شد اما
همه هم دیده‌ایم
هم خورده‌ایم آقای ناشر!

۱۷ مهر ۱۳۹۰
سپاهان‌شهر – اصفهان

شصت و هشت

“سنگ باید بترکد از سرما”
دیروز راننده تاکسی در گرما
من تک پوش قرمز پوشیده بودم
و بهنام ته‌ریش داشت
راننده تند می‌رفت و لهجه داشت
- البته اصفهانی نه -

پیاده‌مان کرد
تاکسی نه
اثاث کشی و خرید برای خانه لاکردار

رضایت در لب‌خند غرق شد
شناگر و صخره‌نورد آوردیم
که یکی لباس ها را بشورد
و دیگری ظرف‌ها را!

بالکن رو به کوه شد
کوه قسمتی از ویو شد
خلاصه چنین می‌شود گفت که
زندگی از جای دیگری شروع شد

۱۶ مهر ۱۳۹۰
سپاهان‌شهر – اصفهان

شصت و هفت

دکانم شلوغ است
ترازو خسته شده
دردها کشیده است …

۲۰ مرداد ۱۳۹۰
اصفهان

شصت و شش

بس که کوتاه آمده‌ام
پیراهن به تنم بد می‌ایستد
بزرگ شو روزگار!

۱۵ مرداد ۱۳۹۰

شصت و پنج

حرف‌هایی هست برای نزدن
شعرهایی برای نگفتن
و دردهایی برای …

۱۴ تیر ۱۳۹۰
ویلاشهر – نجف‌آباد

شصت و چهار

بوسه گران‌تر از شرافت
فاحشه ارزان‌تر از وقاحت
کرکره‌های عشق پایین است این روزها …

۱۹ خرداد ۹۰

شصت و سه

ای حامیان حماقت
ای مجریان جنایت
ای مدعیان شرافت
باران که ببارد
از حجم گناهای‌تان
سیل جاری می‌شود
خانه خراب می‌شوید
پشیمان می…

آن‌گاه
ماییم که سرهامان را بالا می‌گیریم
به ابرها نگاه می‌کنیم
و هاله‌ای از عشق آسمان را فرا میگیرد.

اندکی در قتل عام زندگی درنگ کنید
هوا ابری‌ست …

۱۱ خرداد ۹۰

شصت و دو

خ مثل خواستن
خسته
خواب
خاطره
ب مثل بودن
بی‌تو
باد
بُرنده
ر مثل رگبار
رود
رفتنِ تو
خبر از کجا داری دلم؟

۳۱ اردیبهشت ۹۰ – اصفهان چهارراه حکیم نظامی

شصت و یک

چشمان تو دریا
و من ماهی قرمز
غرق کن مرا …

۲۷ اردیبهشت ۹۰

شصت

مادرم از خیاطی خسته بود
پدرم برای چندرغاز وام، دنبال ضامن می‌گشت
و من با پینک فلوید رفته بودم فضانوردی!

۲۶ اردیبهشت ۹۰

پنجاه و نه

چاقو بن بست است
دسته‌اش را نمی‌بُرد
ولی دست تو را نامرد

۷ اردیبهشت ۹۰

پنجاه و هشت

سیگار کلبه‌ی متروکی است
در جنگل اعصاب
و من پابرهنه نفس می‌کشم
۷ اردیبهشت ۹۰

پنجاه و هفت

زندگی شیرین است
آدم‌ها تلخ
و آشپز نمک‌دان ندارد

۷ اردیبهشت ۹۰

پنجاه و شش

زندگی‌ جاده‌ای خاکی است
که مقصدش معلوم نیس
و من کفش آل‌استار دارم

۷ اردیبهشت ۹۰

پنجاه و پنج

اسکناس زندان‌بان مهربانی است
هوای تو را دارد
و پول مجرم بی‌گناهی است

۷ اردیبهشت ۹۰

پنجاه و چهار

گران است
پسته و انواع بادام
و ارزان است
ریتالین، ترامادول، دیازپام

۷ اردیبهشت ۹۰

پنجاه و سه

مدرنیته مهمان گستاخی‌ است
شلوار کُردی‌اش را آورده
شب می‌ماند

۷ اردیبهشت ۹۰

پنجاه و دو

تنهایی کویر لوت است
دوستی جاده‌ی چالوس
و من دلم فورد موستانگ ‌می‌خواهد

۷ اردیبهشت ۹۰

پنجاه و یک

لب‌های تو شکر
بوسه‌هایت شیرین است
مرا حل می‌کنی در من

۷ اردیبهشت ۹۰